پزشک بودن، گاهی ایستادن در فاصلهی میان ترس و اطمینان است؛
جایی که یک سوی آن، انسانی ایستاده که پاسخ میخواهد و سوی دیگر، پزشکی که باید با تمام دانش و تجربهاش، پاسخی برای این اضطراب بیابد.
پزشک نیز میترسد، تردید میکند و خسته میشود؛
از تصمیمهایی که گاهی باید در چند لحظه گرفته شوند، از خبرهایی که گفتنشان آسان نیست و از روزهایی که تمام تلاشها، به آن پایانی که آرزو داشته، نرسیدهاند.
اما صبح روز بعد، دوباره میایستد؛
روپوش میپوشد، پروندهای را ورق میزند و روبهروی انسانی دیگر میگوید:
«نگران نباشید...»